#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_282
- مطمئن باش آبجی. الانم بهتره جیغ و داد کنی. بذار فکر کنن دارم به زور میبرمت.
و بعد هم او را از اتاق بیرون برد و به کشان کشان او را سمت زیرزمین کشاند و به جیغ و دادها و تقلاهای ظاهری او توجه نکرد و او را پرت زیر زمین کرد که همان لحظه شاهین آمد و رو به ناصر که کنار در ورودی ایستاده بود گفت:
- برو دوربین و بیار.
برق زیرزمین را خاموش کرد و فضا تاریک شد، ناصر با دوربین برگشت و شاهین سمت تارا رفت که از ترس به خود میلرزید، دست سمت شال او برد که تارا جیغ کشید و معین فوری گفت:
- داری چی کار میکنی؟
شاهین با پوزخندی گفت:
- معلوم نیست؟
معین رو به روی او قرار گرفت و گفت:
- این کار رو نکن.
- تو دخالت نکن برو کنار.
- نمیذارم این کار رو بکنی.
- زیاد هواش و داری نمیفهممت.
- خیلی ابلحی. من هوای تو رو دارم. تو با این کارت مثبتهای زیادی و از دست میدی.
- کنار.
- شاهین؟
- بسیار خب. من کاریش ندارم. میدمش دست ناصر.
معین که به تارا قول داده بود تحت هیچ شرایطی اجازه نمیدهد کسی به او دست بزند فوری بر آمد و گفت:
- خودم.
شاهین خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت:
- آها. باشه باشه.
romangram.com | @romangram_com