#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_281
- تو برو کاری که گفتم و بکن.
معین بی هیچ حرف اضافهای از اتاق شاهین بیرون رفت و سمت اتاق تارا رفت. در زد و وارد شد و تارا را دید که روی تخت نشسته و چشمانش اشکی است، تارا وقتی او را دید ترسان عقب رفت که معین نزدیکش شد و گفت:
- چرا از من میترسی؟
- همش میزنی.
- من دست به زن ندارم.
- ولی سه بار زدی.
- اون سه بار لازمت بوده. من ناحق نمیزنم. تو بیشتر منو زدی و چنگول انداختی من حرفی زدم؟
- من فرق دارم.
- باشه دختر خوب. من که نیومدم بزنمت. از منم نترس. پاستیلهات و خوردی؟
- آره. من پاستیل دوست دارم. ممنون.
- نوش جونت. موهای جلوت و بذار تو شالت.
- چرا؟
- باید ببرمت زیرزمین.
تارا ترسید و گفت:
- نه نه.
- نترس. من نمیذارم کسی بهت دست بزنه.
تارا به عقب رفت که معین نزدیکترش شد و موهای او را داخل شالش برد و او را بلند کرد و گفت:
- بیا بریم.
تارا با گریه مظلوم گفت:
- نمیذاری کسی نزدیکم بشه مگه نه؟
معین به چهره معصوم او خیره شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com