#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_280
عزیزی هم گفت:
- همینطوره که سرگرد شهبازی میگن.
محمدی گفت:
- بریم. وقت زیادی نداریم.
سرهنگ گفت:
- همگی مرخصید.
اطاعت کردند و از اتاق سرهنگ خارج شدند.
اردلان سمت اتاق خودش رفت و مصطفی هم به دنبال او سمت اتاق اردلان حرکت کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
# یک روز بعد. #
امروز یکشنبه بود و شش روز بیشتر تا رویدادهایی که قرار بود شاهین و نیروی پلیس انجام دهند نمانده بود.
معین در اتاق شاهین بود و داشتند با هم صحبت میکردند که معین گفت:
- این دختره حالش خوب نیست.
- به من چه. ببرش زیر زمین تا من بیام.
- میخوای چیکار کنی؟
- نمیخوام بکشمش.
- پس چی؟
شاهین دود غلیظ سیاه سیگار را به بیرون فرستاد و کمی روی تخت جا به جا شد و گفت:
- میخوام یه فیلم عاشقانه اکشن برا این جوجه پلیسمون بفرستم.
- چه نقشهای داری؟
romangram.com | @romangram_com