#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_279
- خب بگو.
- اونا یه نفوذی دارن.
- چی؟
معین حرکت کرد سمت قفسه دیگر و کمی از دید محافظانی که او را تحت نظر داشتند محو شد و در حال برداشتن بسته شکلاتی گفت:
- یکی از افراد شاهین با لباس پلیس بین شماست.
- مطمئنی اشتباه نمیکنی؟
- آره.
- موقیتش و میدونی؟
- نه متأسفانه.
- باشه خودم پیداش میکنم.
- اوکی پلیس نمونه. من دیگه باید برم. منو تحت نظر دارن. فعلاً.
- مرسی. فعلاً.
معین با خاموش کردن شنود سمت فروشنده رفت تا پولِ خریدهایش را بپردازد.
اردلان هدفون را برداشت و کنار کامپیوتر قرار داد و با صدای بلند به طور دستوری جدی و با اخم گفت:
- سرگرد شهبازی، نژادی و سروان عزیزی و محمدی میریم اتاق سرهنگ.
و خود نیز جلوتر از همه سمت اتاق سرهنگ غفاری حرکت کرد و بقیه به دنبال او حرکت کردند. با زدن تقهای به در اتاق سرهنگ غفاری وارد شدند احترام نظامی گذاشتند که سرهنگ دستور نشستن داد. پس از دو ساعت که جلسهی کاری تمام شد و با هم مشورت کردند و یک نقشه حساب شده کشیدند بلند شدند که بروند که با صدای سرهنگ ایستادند.
- اون شخصی رو که هم تازه به اینجا منتقل شده رو هم تحت نظر بگیرین.
اردلان گفت:
- حواسمون هست.
مصطفی هم گفت:
- در ضمن شخص نفوذی مطمئناً تا حالا فهمیده که معین هم نفوذیه. طی یک دو روز معین لو میره. باید سریع دست به کار بشیم.
romangram.com | @romangram_com