#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_278
- نه خر مش غلامِ.
- هرهر بی مزه.
معین سمت قفسهای دورتر رفت و پاکتی پاستیل برداشت و گفت:
- من وقت برا شوخی خنده ندارم. بی مزه هم خودتی.
همان لحظه اردلان که پشت دستگاه دیگری قرار گرفته بود گفت:
- خبر جدید چی داری؟
- شاهین یه سری از افرادش و فرستاده طرف مرز ترکیه برا رد کردن مواد. از اون طرفم جبار و دو نفر دیگه قراره با یه کامیون سیزده تا دختر جوون و از راه مرزی ترکیه ببرن استانبول.
سروان عزیزی دستگاه دیگری را بر عهده گرفت و گفت:
- کِی و چه ساعتی؟
- یه هفته دیگه روز شنبه ساعت هفت صبح.
مصطفی گفت:
- حال خواهرم خوبه؟
- خیلی ببخشید! ولی توقع نداشته باش تو این وضعیت که قمر در عقربه حالش خوب باشه.
مصطفی دل آزرده و با لحنی غمزده گفت:
- مراقبش باش.
- هستم.
اردلان هم ناراحت شده بود. ولی بر خود تسلط یافت و گفت:
- دیگه چه خبر؟
- اردلان بگو هدفونها رو خاموش کنن.
اردلان پس از آن که دستور خاموشی هدفونها را داد و خیالش راحت شد که کسی حرفهایشان را گوش نمیکند گفت:
romangram.com | @romangram_com