#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_277

- من می‌رم برا دختره خرید کنم.

- زیاد داری بهش می‌رسی.

- اینکه سعی می‌کنم نَمی‌ره و براتون نفع داشته باشه رسیدن به حساب می‌آد؟

- نه. ولی مشکوک می‌زنی. خبریه؟

- چه خبری مثلاً؟

- نمی‌دونم. اونش و تو باید بگی.

- دیونه شدی.

و بعد پوزخند زد و جدی و خونسرد گفت:

- این دختر برا من ارزشی نداره. دکتر گفته باید تقویت بشه. منم می‌رم یه ذره خرت و پرت بخرم. بعدشم شاهین زنده‌اش و می‌خواد.

ناصر که قانع شده بود و گول معین را خورده بود گفت:

- خیلی خب. می‌تونی بری.

معین حرکت کرد و موزیانه لبخند پیروزمندانه‌ای بر لب نشاند و گفت:

- آخرش می‌میری ناصر خان.

و از قصر بزرگ شاهین خارج شد. حالا بهترین موقعیت بود تا به اردلان از کارهای آن‌ها اطلاع دهد، همان‌طور که داشت از در خروجی به بیرون می‌رفت صدای جابر توجه‌اش را جلب کرد که داشت به کسی می‌گفت:

- نفوذی ما از آگاهی خبر داده نیروی پلیس دست به کار شده.

- تو دیگه برو اینجا نمون. من به ناصر اطلاع می‌دم.

- خوبه فعلاً.

معین این را سرنخ مهمی دانسته و فوری سمت سوپر مارکت رفت و وقتی داخل شد متوجه شد که افراد شاهین او را تحت نظر داشته‌اند. سعی کرد با احتیاط و بی‌خیال عمل کند، سمت فروشنده رفت و نایلونی مشکی گرفت و سمت قفسه‌ها رفت، به بهانه خاراندن گوشش شنود را روشن کرد و فوت کرد و به طور طبیعی گوشش را خاراند. سپس یک پاستوریزه شیر برداشت و پشت قفسه‌ها قرار گرفت و گفت:

- الو؟

دستگاه‌ها در اداره پلیس به صدا در آمد و صدای مصطفی که گفت:

- معین تویی؟

romangram.com | @romangram_com