#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_276


- معین؟ خجالت بکش بچه است.

- بچه چیه دکتر؟ بی عقله.

تارا دست بر گونه‌اش نهاد و گریه‌اش را تشدید کرد و مظلوم گفت:

- من که کاریت ندارم برا چی می‌زنی؟

- اگه اتفاقی برات می‌افتاد من چی باید جواب خانواده‌ات و می‌دادم هان؟

- ببخشید خب.

- خیره سر.

همان لحظه دکتر گفت:

- این بچه صبحونه نخورده. باید تقویت بشه.

معین کم کم از خشمش کم شد و گفت:

- من برم خرید؟

- نه من برم؟

- شک می‌کنن.

- بگو دکتر گفته شک نمی‌کنن.

- باشه.

و بعد معین به تارا خیره شد که تارا سر به زیر برد. معین آهسته گفت:

- ببخشید اعصابم داغون بود.

و آرام گونه او را نوازش داد و گفت:

- خیلی ملوسی. خوش به حال امیر.

تارا شرمگین به زیر پتو پناه برد. معین لبخندی زد و به همراه دکتر از اتاق خارج شد. به سالن که رسیدند دکتر روی مبل نشست و معین رو به ناصر که کنار مجسمه رو به دیوار تکیه داده بود گفت:


romangram.com | @romangram_com