#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_275
- چرا این کار و کردی دختر؟
تارا مظلوم گریست و مظلومانه گفت:
- دستم درد میکنه. خیلی درد میکنه.
- چرا این کار رو کردی؟
- خسته شدم. امیرم و میخوام. میخوام برم خونه.
- بهتره بخوابی.
- نی نی کوچولوم.
دکتر با لبخند اطمینان بخشی گفت:
- سالمه. استراحت کن.
تارا شرمگین سر به زیر برد و گفت:
- ممنون دکتر.
و چشمانش بسته شد و به خواب رفت.
##-- سه ساعت بعد. --##
تارا از خواب بیدار شده بود و دست و رویش را شسته بود و روی تخت دراز کشیده بود. که صدای کوبنده در هوشش را پراند. به رو به رو خیره شد، چشمانِ خشمگین معین بود که به تارا خیره بود. ناگهان داد زد.
- دخترهی احمق بیشعور.
و خواست نزدیکش شود که تارا ترسیده به زیر پتو پناه برد و گریست. دکتر که عکسالعمل تارا را دید رو به معین گفت:
- چته این وقت صبح؟ پاچه میگیری؟
معین نزدیک شد و عصبی پتو را از روی او کنار زد و سیلی محکمی بر گونه تارا زد و گفت:
- بیفکر.
دکتر رو به معین گفت:
romangram.com | @romangram_com