#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_274




- من کنارش هستم. برو این سه چهار ساعت و بخواب.

- مگه ساعت چنده؟

- سه صبح.

- باشه. پس من برم. واقعاً خسته‌ام. فعلاً.

- فعلاً.

معین هم بلند شد و به اتاقش رفت و گوشی‌اش را روی هشت صبح فعال کرد و روی میز گذاشت و خود نیز روی تخت ولو شد و بلافاصله با بستن چشمانش از فرط خستگی خوابش برد.

دکتر هم از کمدی که داخل اتاق تارا بود پتو و تشکی بود را برداشت و کنار تخت تارا، روی زمین پهن کرد تا استراحت کند.

صبح شده بود، ساعت شش صبح بود و دکتر بیدار شده بود، پتو و تشک را جمع کرد و در کمد قرار داد و از اتاق خارج شد و رفت دست و صورتش را شست و بعد به آشپزخانه رفت و صادق را دید و گفت:

- یه لیوان شیر بهم بده لطفاً.

- چشم.

صادق لیوان آب پرتغال را سر کشید و برای دکتر در لیوان دیگری شیر ریخت و دست دکتر داد.

دکتر پس از خوردن شیر، لیوانِ خالی را روی میز غذا خوری گذاشت و به اتاق تارا برگشت و روی تخت نشست و منتظر ماند تا او به هوش آید.

چند دقیقه بعد کم کم تارا چشمانش را باز کرد و ناله وار نام امیر را صدا زد.

- امیر؟ امیر؟

و خواست بلند شود که دستان قویِ دکتر مانع شد و گفت:

- تکون نخور.

- امیرم کو؟

- خوبی؟

- امیر من کو؟


romangram.com | @romangram_com