#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_272


معین او را روی تخت خواباند که دکتر نزدیک تارا شد و رو به معین گفت:

- برو کنار بِایست.

معین کنار رفت، دکتر ملافه‌ی خونین را از دور دست تارا باز کرد و رو به معین گفت:

- بیا کمک.

معین نزدیک شد و گفت:

- چی کار باید بکنم؟

- الکل و بردار بریز رو زخمش.

همان لحظه ناصر گفت:

- مثه اینکه منو هویجم حساب نمی‌کنین.

معین گفت:

- برو بخواب. مرسی بابت کمکت.

و هم‌زمان الکل را روی زخم تارا ریخت که تارا فریادی از درد کشید و گریست. ناصر گفت:

- البته اگه خوابم بیاد. فعلا.

و بعد هم رفت. دکتر سرنگی را آماده کرد و دستی روی سر تارا کشید و گفت:

- آروم باش دخترم.

و سرنگ را به او تزریق کرد.

- آخ.

چشمان تارا کم کم بسته شد و بیهوش شد که معین گفت:

- دکتر بیهوش شد!

- بهش بیهوشی تزریق کردم.


romangram.com | @romangram_com