#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_271

- بده زود باش.

- نه.

ناصر قدمی جلو رفت و گفت:

- عقلت و از دست دادی؟ بده سوزن و ببینم احمق.

تارا سوزن را لرزان به دستش نزدیک کرد و گفت:

- به روح پدرم خلاصم می‌کنم.

ناصر تا خواست به او نزدیک شود که تارا سوزن را بر دستش فرو برد، از آنجایی که ناصر سمت او هجوم برد سوزن به قسمتی نزدیک بازوی تارا فرو رفت، خون فواره زد و معین فریاد کشید و گفت:

- ناصر زود باش برو دکتر و خبر کن.

ناصر فوری تارا را رها کرد و به بیرون رفت و تارا بی‌حال روی تخت افتاد که معین فوری جسم بی‌جان او را در آغوش کشید و ملافه تخت را برداشت و بر دست او پیچاند تا خون را بند بیاورد و در آن حال گفت:

- تارا خانوم؟ تارا دووم بیار. برا چی این کار رو کردی دیونه؟ نخواب. حرف بزن. بیدار بمون.

تارا داشت کم کم چشمانش را می‌بست، که معین دست روی شکم او گذاشت و بعد با دست دیگر روی زخم او را با ملافه فشرد که ناله‌ی تارا بلند شد و معین گفت:

- به این مسافر رحم کن. اون هنور جنینه. دعا کن زنده بمونه. من نمی‌ذارم از دست بری. من به اردلان و شوهرت قول دادم. تارا خانوم بدقولم نکن. ناله کن جیغ بزن نخواب لعنتی. جیغ بزن.

تارا با گریه از درد جیغ کشید و با لنکت گفت:

- غ... غلط کردم. ا... امیرم و بِ... بهم بده. آخ. نی... نی‌ام طو... ریش نشه! من می‌میرم.

- خوب می‌شی.

نوازشش داد و گفت:

- نخواب. جیغ بزن. نخواب.

همان لحظه دکتر به همراهِ ناصر وارد شد و گفت:

- معین؟

- دکتر اومدین؟

- بخوابونش رو تخت.

romangram.com | @romangram_com