#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_270
- میشه من بشم اون منِ سابق؟
- میشه منم باز بخندم اونم از ته دل؟
- میشه دلم هر روز نشکنه؟
- میشه تنها نباشم؟
- بگو جوابم و بده.
- چرا نمیشنوی لعنتی؟
- چرا نمیفهمی منم هستم.
- ولی ازم دوری.
- تو هم دورتری.
- چرا نمیفهمی که دارم میمیرم؟!
- ببین منو کشتی.
- ببین تا آخر عمرم تباهم.
- تو باعثش نیستی. منم نیستم. تقصیر سرنوشت بود.
- من خودم و میکشم تا آلودهام نکنن.
- این گناهه. من میکشمشون.
و صدای شلیک گلوله که بر قلب امیر زده شد و فضای خونین ترسناکی را ایجاد کرد و تارا با جیغ و گریه از خواب بیدار شد و گریست. که باعث شد نیمی از محافظان و معین و ناصر هم بیدار شوند.
تارا سوزن سرنگی که از قبل همراه داشت را از جیب مانتویش در آورد و بدون فکر آن جنین و خودش خواست به این زندگی جهنمی خاتمه دهد، که همان لحظه معین فوری با کلید در اتاق او را باز کرد و به همراه ناصر وارد اتاق تارا شد. ناصر که دیده بود خواست نزدیک او شود که تارا جیغ زد و گفت:
- نزدیک بشی خودم و میکشم.
- هی دختر؟ او سوزن و بده من.
معین قدمی نزدیک شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com