#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_267

وقتی دید او فقط گریه می‌کند و می‌لرزد، از جایش بلند شد و فوری از اتاق بیرون رفت و با عجله به طبقه همکف رفت و شاهین را که روی مبل نشسته بود را صدا زد و گفت:

- اون دختر حالش خوب نیست یه دکتر خبر کن.

- به من چه؟ بذار بمیره.

- با مُردن اون تو به خواسته‌ات نمی‌رسی. ما به زنده‌اش نیاز داریم.

- چه مرگشه؟

- زنگ بزن دکتر.

شاهین با صدای بلند ناصر را صدا زد و گفت:

- زنگ بزن سالاری بیاد اینجا.

- چشم رییس.

ناصر با دکتر تماس گرفت و دکتر خود را رساند و به همراهی معین به اتاق تارا رفت و او را معاینه کرد و با داروی خواب‌آور او را خواباند و رو به معین گفت:

- چرا این‌طوری شد؟

- شاهین می‌خواست نزدیکش بشه.

- مردک هوس بازِ رذل.

- هیش می‌شنون.

- من دیگه باید برم. مراقبش باش.

- باشه. مرسی.

پس از آن که دکتر رفت. معین هم از اتاق بیرون رفت و در را از بیرون قفل کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

// یک هفته بعد. //

شاهین با اردلان و نیروی پلیس صحبت کرده بود و گفته بود که در صورتی تارا را آزاد خواهد کرد که اردلان دستور آزادیِ فرشته عظیمی را دهد.

( فرشته عظیمی خواهر فرهاد عظیمی که چند سال پیش حبس شد و حالا در زندان در دوران محکومیت خود به سر می‌برد. )

romangram.com | @romangram_com