#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_266


- ببینم سرویس دهی‌ات هم خوشگل هست؟

تارا باز عقب رفت که شاهین گفت:

- آخی نازی! ترسیدی؟ خوبه همیشه بترس.

دست سمت شال او برد که تارا لرزید، سر به عقب برد و لرزان گفت:

- ن... نه.

همان لحظه معین آمد و تارا در دل خدا را شکر گفت و ممنون معین شد. از روی دیوار بر زمین سر خورد و در هم مچاله شد، معین نزدیک شد و با نیم نگاهی به تارا رو به شاهین گفت:

- چی‌کارش داری؟ ولش کن.

- تو کِی اومدی؟

- با بچه‌ها اومدم. بیا بریم.

- نه. می‌خوام نشونش بدم که عواقب جیغ زدن چیه! تو برو بیرون.

- بیا برو پدرت کارت داره.

شاهین دستی بر گوشه لبش کشید و گفت:

- بسیار خب. حواست به این جوجه خوشگل‌مون باشه.

- هست.

پس از آن که شاهین رفت. معین با عجله سمت تارا رفت و دست زیر زانو و کمر او برد و در آغوشش گرفت و او را روی تخت خواباند و گفت:

- خوبی؟

لرز بر اندام تارا افتاد و اشک‌هایش بیشتر ریختند. معین او را نگه داشت و گفت:

- نلرز، یه چیزی بگو.

- او... اون... اون... اون...

- هیش. هیش.


romangram.com | @romangram_com