#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_265
- میتونی ببریش.
معین تارا را کشاند و از پلهها بالا برد و به اتاق جدیدش برد و او را روی تخت نشاند و آرام چسب را از دهانش خارج کرد و گفت:
- تارا خانوم؟ اینجا دیگه من نمیتونم هر موقع خواستم بیام بهت سر بزنم. ولی حواسم بهت هست. تو هم مراقب خودت و مسافرت باش. منم الان میرم در رو هم از پشت قفل میکنم. یه کم جیغ و داد کن که شک نکنن.
و بعد هم فوری رفت و در را از پشت قفل کرد و به طبقه همکف رفت و رو به ناصر گفت:
- شاهین خودش کجاست؟
- تو اتاقش داره استراحت میکنه.
همان لحظه صدای گریه و جیغ و فریاد تارا بلند شد که ناصر گفت:
- برا چی بازش کردی؟ که جیغ و داد کنه؟
- ولش کن. وقتی بفهمه کسی نیست کمکش کنه ساکت میشه.
- برو خفهاش کن، قبل اینکه شاهین خفهاش کنه.
همان لحظه شاهین روی تخت نشست و با خود گفت:
- لعنتی.
و بعد فریاد زد.
- بیایین صدای این دختره رو خفه کنین تنِ لشها.
وقتی دید تارا همچنان جیغ میزند از اتاق بیرون رفت و سمت اتاق تارا رفت و در را باز کرد و گفت:
- هی دختر!
تارا ساکت شد و عقب رفت که شاهین گفت:
- بهتره خفه بشی. در غیر این صورت راه خفه کردنت و خوب بلدم.
تارا ترسیده باز به عقب رفت که شاهین با دقت به او نگاه کرد و گفت:
- به به چه جوجهی خوشگلی.
نزدیک او شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com