#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_264


- هیچی. فکر نمی‌کردم این قدر بزرگ باشه.

ناصر پوزخندی زد و گفت:

- کجاش و دیدی!

معین هم در مقابل پوزخند زد و گفت:

- این دختر و کجا ببرم؟

- خودم می‌برمش.

و بعد خواست دست تارا را بگیرد که معین مانع شد و گفت:

- شاهین مسؤلیت این دختر و به من سپرده و تا آخرش هم با منه.

ناصر نگاهی به سر تا پای او کرد و بی‌خیال گفت:

- خیلی خب. حالا بریم تو.

و بعد از آن که وارد خانه شدند ناصر رو به معین گفت:

- ببرش طبقه دوم از سمت راست اتاق سوم.

- باشه.

همان لحظه پدرِ شاهین آمد و گفت:

- کِی اومدین؟

ناصر گفت:

- سلام آقا. همین الان.

او نزدیک تارا شد و خواست دست بر گونه او بکشد که تارا عقب کشید و او گفت:

- خوشم اومد. دختر ناز و ملوسی هستی. فرهاد حق داشت عاشقت شد.

و بعد رو به معین گفت:


romangram.com | @romangram_com