#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_263
ناصر به مخفیگاه شاهین در جنوب تهران، واقع در میدان انقلاب، که معین در آن مستقر بود آمده بود، تارا را به زور سوار ماشین ون کردند و به گریهها و تقلاهای او برای رهایی توجهای نکردند.
بیرحمانه ستم میکردند و در حق این دخترک ظلم میکردند.
معین توانسته بود بهانهای پیدا کند تا با آنها به تبریز برود. از این رو هم میتوانست، با مخفیگاه اصلی شاهین برخورد کند، هم میتوانست مراقب تارا باشد، ولی دو نفوذی قبلی نتوانستند بهانهای برای رفتن پیدا کنند. و همان جا مانند تا اگر اتفاقی افتاد به معین و مرکز اطلاع دهند.
دکتر سالاری هم قرار بود، در مواقع ضروری اگر اتفاقی افتاد به او خبر دهند. و اجازهی رفتن به او ندادند.
جبار خواست دهان تارا ببندد که تارا با جیغ و داد گریه میکرد و عقب میکشید. معین در عقب ماشین را باز کرد و رو به جبار گفت:
- بیا برو جلو بشین.
جبار با لبخندی کَریه گفت:
- زیادی جیغ و داد میکنه. بذار دهنش و ببندم.
- بیا برو خودم میبندم.
جبار به بیرون رفت و جلو نشست و معین عقب کنار تارا نشست و با تحکم گفت:
- بهتره ساکت بشی افتاد؟
و بعد با چسب دهان او را بست و آهسته لب زد.
- متأسفم.
تارا فقط با چشمان اشکی به او خیره شده بود. معین از او رو گرفت و به بیرون خیره شد و رو به راننده گفت:
- حرکت کن.
راننده حرکت کرد و سمت مخفی گاه اصلی راند.
وقتی که رسیدند از ماشین پیاده شدند و معین آرام فقط طوری که تارا بشنود گفت:
- من نمیذارم کسی اذیتت کنه مطمئن باش.
و بعد دست او را از آرنج گرفت و پیادهاش کرد و رو به ناصر گفت:
- مخفی گاه اصلی اینجاست؟
- آره. چطور؟
romangram.com | @romangram_com