#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_262
- یه خورده آروم بگیر. دیونهام کردی.
- خواهش میکنم.
معین گوشی را به گوش قرار داد و گفت:
- الو؟ امیر من حواسم به زن و بچهات هست.
- ممنونم. گوشی و یه لحظه بده بهش.
- نمیشه. خدافظ.
تارا ملتمس گفت:
- تو رو خدا. خواهش میکنم.
معین گوشی را قطع کرد و در جیب قرار داد و تارا را زورکی روی تخت خواباند و گفت:
- چشمات و ببند. بخواب.
- ولم کن. ولم کن.
- انقد جفتک نپرون.
- امیرم و میخوام. ولم کن.
معین با صدای بلند صادق را صدا زد. صادق در را باز کرد و گفت:
- بله قربان؟
- برو یه شربت پرتغال بیار. توش یه کم داروی خواب آور بریز.
- چشم.
صادق فوری رفت و با شربت پرتغال برگشت و دست معین داد و معین به زور آن را به خورد تارا داد. چشمان اشکیِ تارا کم کم بسته شد و به خواب رفت.
##-- دو ساعت بعد. --##
romangram.com | @romangram_com