#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_261
و بعد گوشی را به دست تارا داد و گفت:
- فقط پنج دقیقه.
گوشی در دست تارا لغزید، تارا آرام گوشی را به گوش نزدیک کرد و گفت:
- ا... امیر؟
- جان دل امیر؟ خوبی نفسم؟
- سلام. نه خوب نیستم. دلم برات تنگ شده.
و بیصدا بین شادی و دلتنگی و اضطراب گریست.
- سلام به روی ماهت عمرم. گریه نکن زندگیم. دل من و ترگل هم برات تنگ شده.
- امیرم؟ من میترسم.
- نترس جون دلم. گریه نکن تو رو خدا. میخوای دیونهام کنی آره؟
- من خیلی دوستت دارم. مراقب خودت و ترگلم باش.
- هستم گلم. خونه بدون تو صفا نداره.
- دلم بی قراره.
- کوچولوم خوبه؟
- آره اون جاش راحته. ولی من ناراحتم.
- نجات پیدا میکنی. قول میدم عروسکم.
همان لحظه معین گوشی را از تارا گرفت و گفت:
- پنج دقیقه تموم شد.
- تو رو خدا. تو رو خدا یه دقیقه دیگه. تو رو خدا.
- ساکت شو.
- تو رو خدا آقا معین. فقط یه دقیقه.
romangram.com | @romangram_com