#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_260
تارا مظلوم فقط سر تکان داد. معین آرام گفت:
- خوبه.
و بعد از کمی مکث گفت:
- شمارهاش و بگو.
- صفر نهصد و نود...
معین منتظر ماند تا بوق بخورد، تارا بی طاقت خواست گوشی را از او بگیرد که معین عقب کشید و گفت:
- صبر کن.
همان لحظه صدای خسته و ضعیفِ امیر به گوش رسید.
- الو؟ بله؟
معین صدایش را با سرفه مصلحتی صاف کرد و به پشت خط گفت:
- سلام. آقا امیر؟
- بله خودمم. شما؟
- من معینم.
امیر نفسهای تارا را حس کرد، روی مبل نشست و دستی به موهای پریشانش زد و گفت:
- کدوم معین؟
- نفوذی.
امیر بی قرار تند گفت:
- تارا! صدای نفسِ تارا میآد، اون پیش تواِ، آره؟
معین به حس او و عشق بی کران او در دل تحسین کرد و گفت:
- آره پیش منه.
romangram.com | @romangram_com