#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_259

- دستت و شل کن.

فشاری به شانه او وارد کرد و با تحکم گفت:

- زود باش.

- آخ.

معین دستش را فوری از روی شانه او برداشت و گفت:

- حواسم نبود.

سپس پس از آن که کمی با او صحبت کردند و او را دلداری دادند، دکتر به او سرنگ زد و گفت:

- نگران نباش.

- نمی‌تونم. استرس دارم. می‌ترسم.

معین که متوجه وضعیت او بود گفت:

- نگاه، بدنش هم می‌لرزه. آروم باش.

دکتر تارا را روی تخت خواباند و پتو را روی او گذاشت و گفت:

- استرس برا خودت و اون جنین خطرناکه. به حرفم گوش کن و چشمات و ببند و بخواب.

تارا با گریه رو به معین گفت:

- تو قول دادی من با امیرم صحبت کنم. می‌خوای بد قولی کنی؟

- یه مرد همیشه سر قولش می‌مونه.

و بعد رو به دکتر گفت:

- می‌تونی بری.

- باشه.

معین به همراه دکتر بلند شد و دکتر رفت و معین دو محافظی که آن‌ها هم جزوی از نفوذی‌ها به حساب می‌آمدند را صدا زد و گفت که هر دو پشت در مراقب باشند که کسی نیاید، سپس فوری داخل اتاق شد و در را بست و گوشی‌اش را از جیب خارج کرد و نزدیک تارا نشست و تارا هم بلند شد و روی تخت نشست که معین گفت:

- فقط امیر. نه هیچ کس دیگه.

romangram.com | @romangram_com