#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_258
- خب خجالت نکش. گوش کن ببین چی میگم. امروز افراد شاهین زنگ زدن و گفتن آماده ات کنیم میخوان بیان ببرنت.
تارا شوکه گفت:
- نه!
- نگران نباش منم میام. حواسم بهت هست.
- تو رو خدا بذار من برم.
- دست من نیست. باور کن. اگه دست من بود آزادت میکردم. این سرنگم به خاطر اینه که اونجا بعضیهاشون هپاتیت دارن ممکنه به تو هم بگیره. حالا هم دختر خوبی باش و بذار دکتر سرنگش و بزنه.
در تمام مدت که معین حرف میزد تارا گریه میکرد، که با داد معین ساکت شد.
- بس کن دیگه.
- به داداشی میگم سرم داد زدی.
معین رو کرد به دکتر و گفت:
- بهش تزریق کن.
دکتر آستین تارا را بالا زد و گفت:
- دستت و شل کن.
- نمیخوام.
- دخترم؟
تارا با گریه گفت:
- نمیخوام. من نمیرم میترسم.
معین با آرامش گفت:
- ما حواسمون به تو و نی نیِ تو راهیت هست.
و بعد شانه او را در دست گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com