#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_257

- آ... آخه...

- از چی می‌ترسی؟

- از... از...

دکتر حرف او را قطع کرد و گفت:

- از بچه؟

- اوهوم.

- برا بچه مشکلی ایجاد نمی‌کنه.

- چه سرنگی هست؟

- هپاتیت.

- نه نه.

- گوش کن دخترم این سرنگ باعث می‌شه از هپاتیت جلوگیری بشه.

- ولی قبلاً زدم.

- کِی زدی؟

- چهارسال پیش.

- خب الان چهار سال گذشته.

- ولی نمی‌خوام.

معین صندلی را نزدیک کرد و رو به تارا گفت:

- تارا خانوم به من نگاه کنین.

تارا اخمو به او خیره شد که معین گفت:

- اخم بهت می‌آد.

تارا خجالت کشید که معین گفت:

romangram.com | @romangram_com