#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_256
- یه خورده مشکوکه.
- امروز همراه جبار برو مخفی گاه معین هم یه سر و گوشی آب بده. هم ببین کامبیز کجا گور به گور شده.
- باشه.
- اینجا نمون منو نگاه نکن. برو پی کارت.
ناصر از دید او خارج شد، شاهین از روی مبل بلند شد و رو به سمیر گفت:
- چه خبر از مدیوم؟
- نتونست فرار کنه گیر پلیسها افتاد.
- خاک بر سر. فریدون چی شد؟
- اونم گیر پلیسها افتاد. دو روز پیش بردنش زندان.
- برو یه سیمکارت جدید بخر بیار.
- باشه.
- باشه نه چشم رییس.
- چشم رییس.
و بعد سمیر در دل گفت " هه، عقدهی چشم رییس گفتن داره. " و بعد هم رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تارا انگشت آخر ترشی را برداشت و خورد و سپس شیشه خالی را کنار تخت گذاشت و روی تخت دراز کشید و دست روی شکمش نهاد که آه از نهادش بلند شد، همان لحظه معین در زد که تارا نشست و بفرما گفت و معین به همراه دکتر وارد شد.
معین روی صندلی نشست و دکتر سالاری کنار او روی تخت نشست و گفت:
- دخترم آستینت و بزن بالا.
- چ... چرا؟
- تو آستینت و بزن بالا.
romangram.com | @romangram_com