#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_255

- اوهوم.

- خوبه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهین در حالی که از پله‌ها به طبقه هم کف به سمت پایین می‌رفت گفت:

- من اون دختر و می‌خوام همین روز.

تیمور در حالی که اسلحه را بر کمر می‌بست گفت:

- حتماً رییس.

و جلوتر از شاهین به کمک نرده‌ها به پایین رفت.

شاهین به همکف رسید و خود را روی مبل رها کرد و سیگاری روشن کرد و دودی را هوا کرد و رو به دیگری گفت:

- همین امروز می‌ری میاریش.

جبار گفت:

- چشم رییس.

- مواظب باش فرار نکنه. وگرنه می‌کشمت.

- مراقبم رییس.

- خوبه.

جبار از دید او خارج شد که ناصر نزدیک آمد و گفت:

- شاهین؟

شاهین سیگار را بر تفاله زد و خاموش کرد و رو به شاهین گفت:

- بنال.

- کامبیز دو سه روزه جواب نمی‌ده. غیب شده.

- خب خبر مرگش چی شده؟

romangram.com | @romangram_com