#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_268


شاهین می‌خواست او را به دست بیاورد تا فرشته عظیمی را با دست خودش بکشد. او را مانند برادر او فرهاد، مایه ننگ خود می‌دید. چون او برای شاهین خانی و افراد او دردسر ایجاد کرده بود.

و بعد هم، خواسته بود هواپیمایی در اختیار او قرار دهد. او مخفیانه در سد‌د راه فرار بود.

و هم‌چنین شاهین از نیروی پلیس خواسته بود که مرزهایی را که نیروی ویژه پلیس بسته بودند را آزاد کنند. در صورتی که هیچ‌کدام آن‌ها انجام نمی‌شد، شاهین تارا را خواهد کشت. و حتی جسد آن را هم تحویل آن‌ها نمی‌داد و گم و گور می‌کرد.

این روزها امیر دیگر حالی نداشت، بدون تارا غذا نمی‌خورد، دو بار راهی بیمارستان و بستری شد. ماتم زده و غمگین‌تر از همیشه شده بود. تارایش حامله بود و تنها، او در کنار تارا نبود تا او را آرام کند، در آغوشش بگیرد، نوازشش کند، و چه سخت‌تر که تارا مدتی بود این‌ها برایش آرزو شده بود و در دل نگاشته بود. دلش مرگ نمی‌خواست، او امیرش را می‌خواست. افسرده بود.

وقتی که در تماس بعدی اردلان گفت فرشته را آزاد نخواهد کرد، شاهین برای اذیت کردن او از موهای تارا کشید و فیلمش را برای اردلان فرستاد تا او را بیشتر زجر دهد. اردلان بر ناموسش حساس بود و این او را حریص‌تر می‌کرد که از او انتقام شخصی هم بگیرد. به غیرت و تعصب او بر خورده بود و دیوانه وار فریاد می‌زد. قسم خورد به تمامیِ مقدسات که او را با دست خودش خواهد کشت.



می‌سوزم و می‌سازم. می‌میرم و می‌میرم.

وقتی که می‌بینم عشق من اینجا نیست.

دارم آتیش می‌گیرم، بهونه‌ات و می‌گیرم.

بِ دونِ تو دنـیـام دیگـه دنـیـا نیسـت.



امیر و تارا هر دو داشتند از دوری عشق می‌سوختند. هر دو تب دار و داغان بودند و صد البت تارای تنها، داغان‌تر و این روزها بی‌حال و بی‌رمق‌تر شده بود. وقتی که تارا در کنار امیر نبود، امیر دیگر این زندگی را می‌خواست چه؟ تنها همدم وقت و بی‌وقتش شده بود خاطرات تارا.

و وقتی تارا، امیر را در کنار خود نداشت، این روزها را تاریک‌تر و سیاه‌تر از شب می‌دید، ولی دلگرمی‌های‌ معین نور امیدی مضاعف را در دلش روشن می‌کرد.



هر شب با گریه بیدارم و با گریه می‌خوابم و،

تو فکرت اَم باز اَم.

هر شب تو غصه می‌سوزم و عکسات و می‌بوسم و،

نمی‌ری از یـادَم.



امیر با فکر به تارا تمام شب را با غصه بیدار می‌ماند، و کم پیش می‌آمد تا چشمانش خواب رَوَد. تارا هم همیشه با گریه می‌خوابید و با کابوس از خواب بیدار می‌شد و می‌گریست، گریه‌هایش در روز کم بودند که کابوس‌های هر شبه‌اش در خواب هم او را دل آزرده می‌کرد. این روزها امیر قاب عکس تارا را نگه می‌داشت و می‌بوسید. ولی تارا همان قاب عکس را هم نداشت که امیرش را حس کند.


romangram.com | @romangram_com