#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_253
- خدا رو شکر.
مصطفی گفت:
- اردلان نمیریم اداره؟ دیر شد.
- چرا الان!
کم کم از امیر خداحافظی کردند و رفتند. و امیر دوباره در تنهاییهایش در اوهام به سر برد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزها از پی هم میگذشت و دلتنگی راه دور امیر و تارا به یک دیگر بیشتر شده بود. معین و دکتر با اینکه از هر لحاظ به تارا میرسیدند اما او بی قرار بود و امیر را میخواست.
هیچکس حال خوشی نداشت، روزشان جهنم میشد و شبشان جهنم تر.
حتی این روزها امیر کمتر ترگل را میدید، این سودا و اردلان بودند که به ترگل میرسیدند و او را به مهد میبردند.
ترگل لج مادرش را میگرفت، پدرش را میخواست، گریههای این بچه همه را رسوا کرده بود.
اردلان و مصطفی سخت در تلاش بودند.
آنها بی خبر از اینکه یک پلیس جاسوس که نفوذی شاهین خانی است، خبرها و ردیاب ها را میگفتند و جاسوس هم جز به جز کارهای پلیس را به آنها اطلاع رسانی میکرد.
اردلان با لباس شخصی در اداره بود و در اتاق کار مصطفی بود و داشت با او صحبت میکرد. همانطور با هم در حال صحبت بودند که اردلان گفت:
- واقعاً رازی هم هست؟
مصطفی پا روی پا نهاد و گفت:
- مدیوم میگه با اجنهها در رابطه است.
- یعنی اونایی که یه مدت تارا رو اذیت میکردن اجنه بودن؟
- آره.
- شبح نبودن؟
- یه جورایی شبح به حساب میان.
- اون شبحی که شبیه تارا بوده چی؟
romangram.com | @romangram_com