#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_252
- نوش جونت. ترشی گوشه لبت و پاک کن.
تارا هنوز حرکتی نکرده بود که امیر جستی زد و نزدیک او شد و گفت:
- خودم پاکش میکنم.
خم شد و ل*ب او را پر ولع و عاشقانه نوشید و گفت:
- اومم خیلی چسبید.
تارا که از حرکت ناگهانی او شوکه و شرمگین شده بود. حرصی شد و محکم به بازوی او زد و اخمو گفت:
- فرصت طلب.
- دوست دارم.
- دکتر گفت شیطونی ممنوع.
امیر چشمکی زد و گفت:
- حالا یه کم که اشکال نداره. داره؟
- آره.
امیر او را از کمر در آغوش گرفت و تارا جیغ بلندی کشید و امیر سرخوش خندید و گفت:
- من که به حرفت گوش نمیدم.
تارا فریاد کشید و گفت:
- بیادب ناملد.
امیر به یاد گذشتهها لبخندی بر لب نشاند که اردلان او را از گذشته خارج کرد و گفت:
- کجایی؟ چرا هر چی صدات میکنیم جواب نمیدی؟ حالت خوبه؟
- آره خوبم.
romangram.com | @romangram_com