#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_250


اردلان گفت:

- راست می‌گه. نفوذی ما به ما اطلاع داده.

امیر بلند شد و دستی در هوا تکان داد، دلش محکم می‌کوبید. بی‌قرار بود. استرس داشت، چشمانش برق خاصی داشت، ولی حالا، در این موقع که تارا گروگان گرفته شده بود؟ برایش خطرناک بود. از اینکه داشت دوباره بابا می‌شد حس خوبی به او القا شد، احساس کرد فشارش جا به جا شده، سرش گیج رفت و نزدیک به افتادن بود که اردلان او را گرفت و روی مبل نشاند و رو به مصطفی گفت:

- برو یه آب قند بیار.

مصطفی به آشپزخانه رفت تا آب قند بیاورد. اردلان رو به امیر نگران گفت:

- چی شد؟ خوبی؟

- تارام و بهم بده اردلان.

- خوبی؟

- تارام و بهم بده.

مصطفی با آب قند آمد و اردلان آن را از دست مصطفی گرفت و نزدیک دهان امیر برد و گفت:

- امیر جان؟ اینو بخور.

و آب قند را خورد او داد. امیر که حالش بهتر شد به یک نقطه نامعلوم زوم کرد و غمگین گفت:

- دارم بازم بابا می‌شم؟

- آره.

- از کجا می‌دونی؟

- معین گفت.

- معین کیه؟

- نفوذیه. گفت دکتر ازش آزمایش خون گرفته.

- دکتر چند سالشه؟

- یه مرد مسن.


romangram.com | @romangram_com