#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_249

مصطفی اوهومی گفت و اردلان گفت:

- آره.

امیر نیشخندی زد و گفت:

- چه اتفاقی؟ احساس می‌کنم در مورد تاراست آره؟

- آره.

امیر مردمک چشمانش از بی‌قراری لرزید و گفت:

- بگو.

- راستش... راستش...

- بگو دیگه.

- امیر؟

- خواهش می‌کنم بگو.

مصطفی فوری بی‌مقدمه گفت:

- تارا حامله است.

امیر شوکه گفت:

- چی؟

- تارا حامله است.

- شوخی می‌کنی؟

- نه. با امروز هشت روزشه.

امیر خنده هیستیریک مانندی کرد و گفت:

- با من شوخی نکن مرد.

- شوخی نکردم.

romangram.com | @romangram_com