#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_248
- مرخصی.
سروان دوباره احترام نظامی گذاشت و رفت.
اردلان هم لباس شخصی پوشید و کلاه نظامی را روی آویز قرار داد و زیر لب زمزمه کرد.
- تارا من نجاتت میدم. قول میدم.
از آگاهی خارج شد.
## روز بعد. ##
در دادگاه.
دادگاه شلوغ بود و هر کسی به کار خود میپرداخت. رأس ساعت هشت و نیم اردلان به دادگاه آمد و دقایقی بعد دادگاه تشکیل شد و قاضی پرونده آمد.
تعداد معدود افرادی در اتاق دادستان بودند. سرباز مجرم را وارد اتاق کرد.
سپس پس از کلی اظهار نظر، صحبتها، و اعتراضات، فریدون اعتراف کرد.
قاضی اینگونه حکم صادر کرد.
- با توجه به اینکه مجرم به گناه خود اعتراف کرده و اتهامات علیه خود را قبول دارد. بنا بر اصل قانون ایران چهار سال حبس برای او در نظر گرفته شده. و از آنجایی که گناهانش را پذیرفته، نیروی پلیس یکسال را برای او تخیف قائل شده و ایشان به سه سال حبس محکوم خواهند شد. لذا قابل به ذکر است که پس از سه سال آزادی طبق قولی که خود مجرم بر دست بر قرآن نهاده و گفته، باید پاک زندگی کند. در غیر اینصورت قانون ایشان را طبق اصولات قانون مجازات خواهد کرد.
سپس محکم به میز کوبید و با صلابت گفت:
- پایان جلسه.
پس از اتمام جلسه، اردلان کارهای اداری را انجام داد و پرونده را به نیروی پلیس زندان قصر سپرد. و پس از اتمام کارهایش به اداره برگشت.
## یک روز بعد. ##
ساعت دو عصر بود و اردلان و مصطفی باهم سمت خانه امیر حرکت کردند. قرار شد دو نفری به امیر از حاملگی تارا بگویند. هیچکدام نمیخواستند بگویند به اصلاح آنها فقط حال امیر بدتر میشد. اما اگر نمیگفتند و به احتمال یک درصد اتفاقی برای تارا میافتاد امیر آنها را نمیبخشید پس به این نتیجه رسیدند که امیر را با خبر کنند.
وقتی به خانه امیر رسیدند. وارد خانه شدند و امیر را در چارچوبِ در دیدند. بعد از سلام و احوال پرسی رفتند روی مبل نشستند. که امیر با غمناکترین صدایی که به زور از گلویش در میآمد گفت:
- اتفاق جدیدی افتاده که من نمیدونم؟
romangram.com | @romangram_com