#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_247

- بله قربان؟

- این تن لش و ببرین هویت شناسی چهره ناصر و طراحی کنین.

- اطاعت.

احترام نظامی گداشت و مجرم را بلند کرد و برد.

12 ساعت بعد.

شب شده بود و نیروی پلیس سخت در تلاش بود.

مصطفی با عده‌ای از نیروی پلیس به محل اختفای مدیوم رفته بود و او را در حین فرار دستگیر کرده بود و حالا داشت در اتاق بازجویی از او بازجویی می‌کرد.

اردلان در اتاق کارش پشت میز روی صندلی نشسته بود و داشت چهره‌ای که به وسیله کامبیز توسط گروه هویت شناسیِ طراحی شده بود را نگاه می‌کرد و سوابق درخشان او را می‌خواند. او جزو باند بزرگ شاهین خانی به حساب می‌آمد. اردلان با صدای در به خود آمد. کاغذ را روی میز قرار داد و گفت:

- بفرمایین.

سروان علیزاده پرونده به دست وارد شد و احترام نظامی گذاشت و نزدیک اردلان رفت و گفت:

- خسته نباشین سرگرد.

- شما هم، کارت و بگو.

سروان علیزاده پرونده را روی میز او قرار داد و گفت:

- این پرونده فریدون زینعلی فردا نُه صبح دادگاهی داره. شما باید هشت و نیم اونجا باشی.

- مرسی از یاد آوری. می‌تونی بری.

سروان علیزاده احترام نظامی کرد و قصد رفتن کرد. اردلان بلند شد و گفت:

- صبر کن.

سروان ایستاد و گفت:

- بله قربان؟

- من دارم می‌رم منزل. سرگرد شهبازی کارش تموم شد بگو یه تماس باهام بگیره.

- اطاعت.

romangram.com | @romangram_com