#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_242
- امیرم و میخوام. داداشی اردلانم و میخوام. ترگلم و میخوام. داداشی مصطفی و سهند. دلم براشون تنگ شده. امیر!
معین او را با پتو که دورش پیچیده شده بود در آغوش کشید و ملایم گفت:
- آروم باش. ازت خواهش میکنم.
- ولم کن نامحرم. ولم کن.
- من دستم دور پتو هست اصلا به بدنت بر هم نمیخوره. جیغ و داد نزن.
- ولم کن.
- هیش، آروم باش. ببین اگه تو همیشه آروم باشی. منم قول میدم تو یه موقعیت مناسب با امیر تماس بگیرم که بتونی باهاش صحبت کنی.
- قول میدی؟
- آره.
- ولم کن.
معین تارا را رها کرد و تارا گفت:
- باشه.
- آفرین دختر خوب. من باید برم تا دیر نشده.
- موفق باشی.
معین لبخندی به رویش پاشید و از اتاق خارج شد و از مخفیگاه خارج شد و سمت سوپرمارکت رفت و داخل سوپری شد. و در حالی که سمت قفسهی شیر پاکتیها میرفت تماس با اردلان و مرکز را از طریق شنود فعال کرد.
یکی از ستفان هدفون به گوش زده بود و رو به روی کامپیوتر قرار داشت، که متوجه شد شنود معین روشن شده، همگی را خبر کرد و همگی پشت کامپیوتر قرار گرفتند و هدفونها روشن شد. اردلان هدفون به گوش زد و گفت:
- معین؟
- سلام سرگرد منش.
- سلام. خوبی؟
- مرسی.
romangram.com | @romangram_com