#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_241
معین گفت:
- تارا خانوم؟ دکتر سالاری راست میگن ما هم تنهاتون نمیذاریم. منو مثله برادرتون بدونین و هر چی خواستین بگین فوری براتون تهیه میکنم.
دکتر گفت:
- تارا خانوم اون الان یه جنینه و هر چی بیشتر رشد کنه روحیه بد شما روی اون تأثیر میذاره. سعی کن استرس و از خودت دور کنی.
تارا آهسته گفت:
- سعی میکنم.
- خوبه.
ولی، دوباره اشک ریخت و گفت:
- برگه آزمایشم کو؟
دکتر برگه آزمایش را تحویل او داد و گفت:
- باز که داری گریه میکنی.
- ببخشید. ولی میخوام تنها باشم.
دکتر و معین با خداحافظیِ سادهای از اتاق بیرون رفتند. تارا زیر پتو فرو رفت و صدای گریههایش بلند شد و هق هق زد. پس از چند دقیقه معین از اتاق خودش بیرون آمد تا به سوپرمارکت برود و خبر را به اردلان بدهد. که صدای گریههای تارا او را سمت اتاق تارا کشاند. در را باز کرد و کنارش نشست و پتو را از روی او کنار زد و گفت:
- بس کن.
- امیرم و میخوام.
- مگه قرار نشد استرس و از خودت دور کنی.
- امیرم و بهم بده.
- مگه امیر آبنبات چوبیه بهت بدم؟
- امیر!
- هیشش. اینجا امیر وجود نداره. پس آروم باش.
تارا جیغ کشید و با صدای بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com