#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_240
- خودت بگو.
- چی رو؟
- اینکه جواب منفی باشه یا مثبت؟
- هر چی خواست خدا باشه.
- تبریک میگم تو یه مسافر کوچولو تو راه داری. این مسافر کوچولوت پنج روزشه.
اشک در چشمان تارا حلقه بست ندانست چرا!، ولی فقط ای کاش الان امیر را کنارش داشت تا او هم خوشحال میشد.
معین هم گفت:
- مبارکه.
و سپس رو به دکتر گفت:
- ولی دکتر...
دکتر نگاهی به معین کرد و گفت:
- بله؟
- باید مخفی نگه داریم. و کسی نباید بفهمه. و اینکه الان باید بیشتر به خودش و مسافر تو راهیش رسیدگی کنیم.
- بله حتماً.
و بعد دکتر رو به تارا کرد و گفت:
- دخترم؟
- بله؟
- سرت و بگیر بالا و خجالت نکش.
تارا سر را بلند کرد و دکتر ادامه داد.
- میدونم سخته برات. درکت میکنم. ولی سعی کن استرس و ناراحتی رو از خودت دور کنی. نه برای تو خوبه، نه برای اون جنین.
romangram.com | @romangram_com