#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_239
- آره. چهطور؟
- هیچی.
- حتماً یه چیزی هست که میپرسی نه؟
- آخه تو فیلمها دیدم جاسوس هویتش و تغییر میده.
- آره. من فامیلیم و تغییر دادم.
- آهان.
- این آبمیوه و کلوچه رو بخور.
- ممنون.
- من دیگه میرم. فعلاً.
- روزخوش
معین از جا بلند شد و سمت اتاق خودش رفت.
امروز فعالیت پلیس شروع شد. و قرار شد مدیوم را پیدا کنند. و از محافظی که کامی نام داشت اطلاعات بگیرند. شاهین هم بیکار نماند و در طی سالهایی که مشغول آماده سازی بودند. جاسوسی بین پلیس گذاشتند. و حالا با اشاره او جاسوس آنها به منطقه ناحیه 3 که مرکز بود انتقال یافت.
ناحیه 3 جایی بود که اردلان و مصطفی آن جا کار میکردند.
حالا جاسوس باید فعالیتش را در آن جا آغاز میکرد.
امروز با همه فعالیتها و سختیها و دردها و رنجهایش، به پایان رسید.
خورشید و ماه دست به دست هم دادند و روز دیگری را پدید آوردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
روز بعد.
ـــــــــــــــ
صبح بود و تارا کمی از ترشیاش را خورده بود و روی تختش غمگین و افسرده نشسته بود. که دکتر سالاری و معین بعد از در زدن وارد اتاق او شدند. معین کنارش نشست و دکتر رو به روی او روی صندلی نشسته بود، نگاهی به تارا کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com