#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_238


- مرسی. تا بیشتر شک نکردن فوری برو.

- مراقب اون باشین فرار نکنه.

- هستیم.

- خدافظ.

و فوری از آن‌جا رفت و ماشین حرکت کرد و رفت. وقتی دانیال به در ورود و خروجِ مخفی گاه رسید. هم‌زمان با او معین هم آمد و گفت:

- چی شد؟

- انجام شد. شما چی قربان؟

- منم خبرها رو به سرگرد منش دادم.

و بعد هر دو نفس آسوده‌ای کشیدند و در را باز کردند و وارد مخفی گاه شدند. وقتی وارد خانه شدند. دانیال سمت آشپزخانه رفت و معین با پلاستیک پر از خرید سمت اتاق تارا رفت و رو به صادق گفت:

- بهش سر زدی؟

- بله.

- حالش چطوره؟

- خوبه.

- کارها خوب پیش رفت؟

- آره. در رو باز کن.

صادق در باز کرد و معین وارد اتاق تارا شد و همان لحظه تارا از حالت خواب بلند شد و روی تخت نشست و اشک‌هایش را پاک کرد. معین وسایل‌ها را از پلاستیک خارج کرد و داخل یخچال کوچکی که کنار دیوار نزدیک به در چسبیده بود گذاشت و یکی را نگه داشت. در یخچال را بست و تزدیک تارا رفت و کنارش روی تخت نشست و گفت:

- گریه کردی؟

- اوهوم.

- گریه خوبه. ولی بهت صدمه می‌زنه.

- معین اسم واقعی‌تون هست؟


romangram.com | @romangram_com