#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_237

- امیر خوبی؟ حالت خوبه؟ غذا خوردی؟

بیشتر اشک ریخت و گفت:

- امیرم دلم تنگ شده برات. کجایی بهت چای بدم خستگی‌هات در بره!

صدایش به بغض تبدیل شد و با خود زمزمه کرد.

- کجایی که ببینی یه نی نی باز هم از ثمره‌ی تو داره تو وجودم شکل می‌گیره؟

این دخترک مظلوم حقش ظلم نبود. حقش این بود که کنار امیر باشد و با شادی خبر خوش نی‌نی‌اش را به او دهد. ولی، حالا اینجا بود و داشت گریه می‌کرد.

امروز معین به سوپری رفت و یک سری خبرها و حال و احوال تارا را به مرکز داد و در آخر وقتی که داشت از قفسه‌ی آبمیوه ها، وسیله بر می‌داشت گفت:

- از حالا کار ما سخت تر شده.

اردلان گوشی هدفون را به گوش زد و گفت:

- چطور؟

- اونش رو فردا که مطمئن شدم بهتون می‌گم.

- معین تارا چطوره؟

معین از قفسه کلوچه برداشت و گفت:

- نگران نباش. من و دکتر حواس‌مون بهش هست.

- جبران می‌کنم.

- لازم نیست. من دیگه باید برم. خدافظ.

- موفق باشی.

معین شنود را خاموش کرد و بعد برای آن که کسی شک نکند. خرید کرد. چند آبمیوه و کلوچه و ترشی برای تارا خرید و بیرون رفت.

دانیال در خیابان پشتی محافظ را سوار ماشین کرد و تحویل پلیس داد و در آخر یکی از مأمورین که لباس شخصی پوشیده بود گفت:

- از خواهر سرگرد منش چه خبر؟

- خبر زیادی ندارم. فقط می‌دونم دیروز حالش بد شد و دکتر اومد معاینه‌اش کرد.

romangram.com | @romangram_com