#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_236
- قبل صبحونهاش، اون آبمیوه رو بده بهش بخوره.
- باشه.
دکتر خداحافظی کرد و رفت. معین آبمیوه را باز کرد و به دست تارا سپرد و تارا آن را کامل خورد.
و بعد شروع به صبحانه خوردن کرد. معین کمی با او صحبت کرد و در هنگام بیرون رفتن گفت:
- من مأموریت دارم. به یکی از محافظها میگم مراقبت باشه.
- ممنون.
معین رفت.
حدود یک ساعت گذشته بود و تارا بیحوصله و دمغ روی تخت نشسته بود و هر از گاهی ترشی را انگشت میزد و میخورد. ناگهان در تقهای خورد و تارا فوری ترشی را کنار گذاشت و گفت:
- بله؟
محافظ در را باز کرد و رو به تارا گفت:
- سلام. حالتون خوبه؟
- سلام. بله.
- 2.2.3.2.24.3.4.12 من مراقبتون هستم.
- شما هم نفوذی هستی؟
- بله.
- موفق باشین. ممنون.
- خواهش میکنم.
محافظ رفت و در را بست و تارا دوباره تنها شد. دستی به شکمش کشید و آهسته با بغض و غمگین نالید.
- خدا جونم؟ آخه الان وقتش بود؟ حالا که آوردی خودت مراقبش باش.
اشک ریخت و با خود گفت:
romangram.com | @romangram_com