#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_235
- برو انجام بده ببین... اممم... میتونی بفهمی که؟
تارا شرمگین فقط سری تکان داد و فوری سمت د*س*ت*ش*و*یی رفت و بعد از پنج دقیقه خجل و شاد و پر از استرس بیرون آمد و روی تخت سر به زیر نشست. که دکتر گفت:
- چی شد؟ مثبته یا منفی؟
تارا خجالتی و با لکنت گفت:
- م... م...
- بگو خجالت نکش.
- م... مث... بت.
- الهی عزیزم. مبارکت باشه.
معین هم تبریک گفت، ولی، دکتر برای اطمینان گفت:
- یه آزمایش خون هم باید ازت بگیرم تا کامل مطمئن بشم.
تارا از فشار استرس میترسید و میلرزید. نیاز داشت که امیر کنارش باشد و او را آرام کند.
دکتر سرنگ را آماده کرد و گفت:
- آستینت و بزن بالا گل دختر.
تارا آستین لباسش را بالا برد و دکتر سرنگ را با ملایمت داخل پوست دستش فرو برد.
- آخ.
- چیزی نیست. تو نگاه نکن.
و بعد از دستش خون کشید و پنبه را روی دست او گذاشت و چسب زد. و بعد خون را از داخل سرنگ به جعبه کوچکی ریخت و گفت:
- میبرم بیمارستان فردا صبح جواب آزمایشت و برات میارم.
- م... ممنون.
- خواهش میکنم.
و بعد رو به معین گفت:
romangram.com | @romangram_com