#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_234


و بعد رو به سهند گفت:

- بمون تا غذاش و کامل بخوره.

و بعد بلند شد و دست مصطفی را گرفت و گفت:

- بیا بریم کارت دارم.

و او را به بیرون از اتاق برد.



گاهی اوقات،

ما زندگی را سخت نمی‌گیریم.

بلکه، این زندگی است که،

به ما سخت می‌گیرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

## روز بعد ##



مخفی گاه تهران_میدان انقلاب.

تارا ساعت نزدیک به هشت بیدار شد. دست و رویش را شست و روی تختش نشست. همان لحظه معین و دکتر در زدند و وارد شدند. معین سینی صبحانه را روی تخت گذاشت و رو به او گفت:

- بهتری؟

- اهم.

- می‌تونم صبحونه بخورم؟

- آره حتماً. ولی قبلش دکتر کارت داره.

تارا منتظر به دکتر خیره شد. دکتر از کیف چرمی خود بیبی چک را خارج کرد و به دست تارا سپرد. تارا شرمگین سر به زیر نهاد و دکتر گفت:


romangram.com | @romangram_com