#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_233

اردلان رو به سهند گفت:

- تو یه چیزی بگو.

- الان حالش خوب نیست قاطی کرده.

اردلان رو به امیر آرام گفت:

- چرا با خودت این کار رو کردی؟ مگه نگفتم سر خودت بلا ملا نیاری؟!

امیر با چشمانی به غم نشسته، با بغض فقط به او خیره شد. اردلان او را مردانه در آغوش کشید و گفت:

- خیلی خب. من معذرت می‌خوام. خواهش می‌کنم سر خودت بلا نیار.

و بعد او را از آغوش جدا کرد و گفت:

- حالا هم لطفاً غذات و بخور.

همان لحظه زنگ خانه زده شد، سهند رو به اردلان گفت:

- تو باش. من باز می‌کنم.

- مرسی.

و بعد بلند شد و از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد به همراه مصطفی داخل شد، مصطفی وقتی امیر را دید، عصبی غرید.

- وای خدای من. امیر، امیر. تو یه دیونه‌ی بی‌شعوری. تو... تو...

ولی، وقتی چهره‌ی درهم و چشمان غمگین او را دید از ادامه حرف خود پشیمان شد. آه غمناکی کشید و فقط گفت:

- متأسفم.

اردلان گفت:

- اول سلام می‌کنن.

- سلام.

و بعد اردلان رو به امیر گفت:

- غذات و بخور دیگه.

romangram.com | @romangram_com