#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_232


- حالا بیا صحبت می‌کنیم. کاری نداری فعلاً؟

- نه فعلاً.

تماس قطع شد. اردلان گوشی را داخل جیب گذاشت و غذا را داخل سینی گذاشت و لیوان و پارچ دوغ و آب را هم داخل سینی گذاشت و به همراه سیر و بعد سمت اتاق رفت و با پا در را باز کرد و سینی را مقابل امیر گذاشت و گفت:

- بخور.

امیر اخم تندی کرد و گفت:

- از اینجا ببرش.

اردلان عصبی به او تشر زد.

- کوفت کن. دو سه روزه هیچی نخوردی.

امیر با چشمانی به غمبار نشسته، ناراحت گفت:

- تارای من، معلوم نیست چیزی خورده یا نه!

سهند غمگین گفت:

- باور کن تارا دوست نداره تو رو ضعیف ببینه. بخور و قوی باش.

- نمی‌خورم.

اردلان عصبی گفت:

- به جون خودم می‌زنم ناکارت می‌کنم.

- تارا.

- امیر؟ با توأم.

- تارا.

- من نجاتش می‌دم قول دادم. یادت نیست؟

- تارا.


romangram.com | @romangram_com