#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_231

- تارا.

و سرش را محکم به کمد کوبید. سهند فوری او را نگه داشت و گفت:

- هیسس.

همان لحظه گوشی اردلان زنگ خورد. مصطفی بود، اردلان بلند شد و گفت:

- می‌رم غذاش و گرم کنم.

و هم‌زمان گوشی را جواب داد.

- جانم مصطفی؟

از اتاق خارج شد. سهند امیر را آرام کرد. اردلان در حالی که غذا را گرم می‌کرد با مصطفی صحبت می‌کرد.

- کجایی اردلان؟

- پیش امیر.

- حالش خوبه؟

- چی بگم! تا اومدم دیدم بیهوش افتاده وسط سالن. خونه هم درب و داغون.

- الان حالش چطوره؟

- زنگ زدم سهند اومد دیدش. تازه ده دقیقه است به هوش اومده. خونه رو گذاشت رو سرش. تازه آروم شده.

- منم دارم میام اونجا.

- تو کجا؟ لازم نکرده برو خونه‌ات زنداداش تنهاست.

- نگران نباش. اول رفتم خونه شامم و خوردم بعد بردمش خونه برادرش.

- آها خب بیا. الان کجایی؟

- تو راه اونجا. سهند هست هنوز؟

- آره.

اردلان غذا را گرم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com