#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_230
- تو هم هماهنگی کن یه ماشین بذارن کوچه پشتی این خوک و تحویل مرکز بدیم.
- چشم.
و بعد رو به هر دو گفت:
- حواستون جمع باشه.
هر دو اطاعت کردند. معین رفت و صادق و دانیال هم به دنبالش. محافظ با دست و پای بسته به صندلی همانجا در فضای تاریک باقی ماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اردلان و سهند غذایشان را خورده بودند. چای هم نوشیده بودند. هر دو کنار امیر نشسته بودند. اردلان به سودا زنگ زده بود و از حال او و بچهها و ترگل با خبر شده بود. سهند هم از حال خانومش با خبر شده بود. هر دو داشتند باهم صحبت میکردند. که هذیونهای امیر شروع شد.
- تارا، تارام و میخوام. تارا. تارا.
سهند او را صدا زد.
- امیر؟ بیدار شو پسر خوب.
امیر چشمانش را نیمه جان باز کرد و فوری نشست که صدای آخ او بلند شد.
- آخ.
- خوبی؟
- تارا. تارای من داره زجر میکشه.
همان لحظه تارا از خواب بیدار شده بود و حالت تهوع داشت. امیر بر آشفت، خوب از راه دور حس و حال تارا را حس میکرد. داد زد.
- اون حالش خوب نیست.
- آروم باش مرد. آروم.
امیر رو به اردلان با بغض گفت:
- تارای منو بهم برگردون.
اردلان ناراحت رویش را برگرداند. امیر فریاد کشید.
romangram.com | @romangram_com