#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_229

- ناصر.

- ناصر کیه؟

- اون همه جا با شاهینه.

معین گوشی محافظ را که از دکتر سالاری گرفته بود را از جیب خارج کرد و شماره ناصر را پیدا کرد و تماس گرفت و گفت:

- وای به حالت حرف اضافه بزنی.

و گوشی را کنار گوش او گذاشت صدای نکره‌ی ناصر به گوش رسید:

- چیه کامی؟

- علیک. به رییس بگو دختره جاش امنه. الانم تو اتاق زندانیه.

- معین و اون دکتره چی؟

- چیز مشکوکی ندیدم.

- بسیار خب.

بوق ممتد به گوش رسید، معین شنود را روشن کرد و خواست با مرکز ارتباط برقرار کند که صادق گفت:

- قربان ساعت نزدیک ده شده. الان مرکز بسته شده.

- لعنتی. فردا صبح همین‌جا باشین.

- چشم.

و بعد رو به دانیال گفت:

- دهنش و ببند.

و بعد رو به صادق گفت:

- من فردا به بهانه خرید می‌رم سوپر مارکت و با مرکز ارتباط برقرار می‌کنم. تو همین جا می‌مونی مراقب اون دختر می‌شی.

- چشم.

و بعد رو به دانیال گفت:

romangram.com | @romangram_com