#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_228


معین سینی غذا را برداشت و از اتاق او خارج شد. تارا فوری از زیر پتو ترشی را بیرون آورد و در آن را باز کرد و انگشتی زد و خورد، مزه را چشید و بیشتر خورد. سپس در را بست و آن را کنار بالشش گذاشت و دراز کشید و به خلسه‌ای شیرین از خواب فرو رفت.

معین با صادق و دانیال به زیر زمین رفت، با نقشه‌ای که کشیده بود می‌توانست با مرکز ارتباط برقرار کند، نزدیک محافظ شد و صادق رو به معین گفت:

- ممکنه گروه از غیبت طولانیش باخبر بشه و دنبالش بگردن ما باید زودتر یه فکری بکنیم.

معین رو به دانیال گفت:

- دهنش و باز کن.

و بعد رو به صادق گفت:

- فکر اونجا رو هم کردم.

- چه فکری؟

همان لحظه محافظ خشمگین گفت:

- شماها پلیسین؟

معین پوزخندی زد و رو به او گفت:

- گوش کن ح*ر*و*م خور. باید هر چی می‌گم گوش کنی وگرنه می‌کشمت شیرفهمه؟

- نه.

معین لباسش را بالا زد و اسلحه را از شکمش برداشت و سمت او نشانه گرفت و محکم گفت:

- حالا چی؟

محافظ ترسید و گفت:

- با... باشه.

- زنگ می‌زنی به همون شماره‌ای که می‌خواستی بزنگی، حرفایی که من می‌گم و بهش می‌زنی.

- باشه.

- حالا به کی می‌خواستی زنگ بزنی؟


romangram.com | @romangram_com