#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_243

ستفان محمدی گفت:

- اوضاع اون ور چطوره؟

- بدک نیست.

ستفان عزیزی گفت:

- از شاهین چه‌خبر؟

معین از قفسه بالا چی‌توز نمکی برداشت و گفت:

- خبری ندارم.

و بعد از کمی مکث گفت:

- اردلان؟

- بله؟

- باهات کار خصوصی دارم.

اردلان رو به همه با تحکم دستور داد.

- همه‌ی هدفون‌ها خاموش، بذارید پایین.

همگی هدفون را پایین گذاشتند و بعد خاموش کردند. که اردلان گفت:

- خب بگو.

- امم، راستش!

- بگو دیگه.

- دکتر از تارا خانوم آزمایش خون گرفت.

- خب؟

- تارا خانوم با امروز شش روزه که حامله هستن.

اردلان شوکه گفت؛

romangram.com | @romangram_com