#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_225

- ممنون. و تشکر از دلگرمی‌تون.

- قابل دخترم و نداره.

همان لحظه معین با سینی پر از غذا و مخلفات آمد و گفت:

- خب تارا خانوم اینم غذای خوشمزه با مخلفات.

و بعد روی کنار تخت گذاشت و گفت:

- از هر حلالی حلال‌تره. باید همش و بخوری.

تارا به او خیره شد و نادِم گفت:

- من بابت رفتارم عذر می‌خوام جناب سرگرد.

- مهم نیست. تو هم باید منو ببخشی. من هیچ وقت قصد کتک زدنت و نداشتم فقط خواستم بترسونمت. شرمنده خواهر.

- دشمن‌تون شرمنده.

تارا آرام بلند شد و روی تخت نشست و به غذا خیره شد و ناگهان از دهانش خارج شد.

- ای کاش یه چیز ملس و ترش هم بود. هوس کردم.

- مگه حامله‌ای؟

تارا سرخ شد و سر به زیر برد که معین گفت:

- معذرت می‌خوام. من تو اتاقم رب انار دارم. الان برات میارم.

و فوری بلند و شد و رفت. دکتر رو به تارا گفت:

- با این علائمی که تو داری بعید نیست حامله باشی.

تارا شرمگین گفت:

- نه دکتر.

- از کجا می‌دونی؟ فردا یه بیبی چک تهیه می‌کنم برات میارم.

تارا سر به زیر نهاد و سکوت کرد، معین آمد و رب انار را کنارش نهاد، تارا با دست‌های بی‌جانش آن را برداشت و کنارش زیر پتو قرار داد تا بعداً بخورد که معین به دکتر چشمکی زد و باهم خندیدند تارا که متوجه حرکت آن‌ها شده بود با گونه‌های سرخ شرمگین گفت:

romangram.com | @romangram_com