#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_224


محافظ گوشی را دست او سپرد و به دو محافظ را که آن‌ها هم جزو نفوذی‌ها بودند را صدا زد.

- صادق دانیال؟

هر دو آمدند و دکتر رو به آن‌ها گفت:

- خوب بگردینش. بعد دست و پا و دهانش و محکم با طناب ببندین.

- چشم.

هر دو به محافظ نزدیک شدند و او را روی صندلی بستند و بعد خیلی بی سر و صدا آن جا را ترک کردند و دکتر دوباره به اتاق تارا برگشت و تارا گفت:

- چی شد؟

- چیز خاصی نبود.

تارا به او مشکوک خیره شد که دکتر گفت:

- همین‌قدر بدونی کافیه. بیشتر از این بدونی برات خطرناکه.

- باشه.

- حالا بهتری؟

- نه. همش تپش قلب و حالت تهوع دارم. معده‌ام درد می‌کنه. دلم درد می‌کنه. سرم گیج می‌ره. تمام بدنم بی‌حسه.

و بعد سر به زیر گفت:

- منو ببر پیش امیر.

دکتر ناراحت گفت:

- متأسفم در حال حاضر از دست ما هیچ کاری بر نمی‌آد. ایشالله زود خوب بشی. من کمکت می‌کنم.

حال تارا مغموم و گرفته شد. دکتر با لحن اطمینان خاطری گفت:

- معین و اردلان نجاتت می‌دن. منم هستم. مصطفی هم هست. نا امید نباش دختر خوشگل.

نور امیدی مضاعف در دل او روشن شد و با لبخندی تلخ گفت:


romangram.com | @romangram_com